السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
527
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
فصل سوم : داستان اسبها خداى فرازمند مىفرمايد : « وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِناتُ الْجِيادُ فَقالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ رُدُّوها عَلَيَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ » . « 1 » در تفسير على بن ابراهيم آمده است : سليمان علاقهء بسيارى به اسب داشت و هرروز اسبهاى بسيارى را در برابر او نمايش مىدادند . روزى او بر اثر تماشاى اسبها ، فراموش كرد كه نماز عصر را بهجا آورد و نمازش قضا شد . سليمان بسيار اندوهگين شد و از خدا خواست كه خورشيد را بازگرداند . خداوند نيز دعايش را برآورد و سليمان نماز عصر را بهجا آورد و اسبها را گردن زد . همانگونه كه خداوند فرموده است كه : « رُدُّوها عَلَيَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ » . در تفسير آيهء « وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ » چنين آمده است كه سليمان با زنى از بصره ازدواج كرد و صاحب فرزندى شد كه به او بسيار علاقه داشت . روزى سليمان ديد كه عزرائيل نگاه تندى به فرزندش مىكند . او دريافت كه مرگ فرزندش فرارسيده است و به فكر چاره افتاد و جنيان و شياطين گفتند كه
--> ( 1 ) . سوره ص / 30 تا 34 .